سوسوی امید از پس روزن روز هنر نمایی می کرد
حکایت ها داشت این سنگ ریزه های کف حرا
ریگ ها گل انداخته بودند
هرچه بود،نمی دانم،می خواست جلوه گری کند
دل در سینه خود را به این سو و آن سو می زند
نفس ها به شماره افتاده بود
هرچه بود ،می دانم که خود همه چیز بود
می آمد ومی گفت ومی خواست ومی رفت
او نیز می آورد ومی خواند ومی داد و می رفت
این رود جاری بود تا بی نهایت
روزی، روزگاری که عصاره ی حق و حقیقت خود ایستاده بود
حیرت در مقابلش پا می زد ؛سماع می کرد
آمد بانگ الست ، وای! خدا! صدا آشنا بود
من آن را در عالمی نه جسمانی دیده ام
من میشناسمش ، نکند بار امانت دوباره تکرار شود
آری ، آری ، این جرس را من بارها شنیده ام
چهل سال است که مکرر می شود
گر چه از تکرار ملالت زاید
ولی هرچه می آید و بیشتر می شنوم
آشناتر و زیباتر جلوه می کند
این قهقه روح من است؟!!
آن را فهمیدم و دیدم که سرشته اند مرا با آن
هرچه بهتم بیشتر می شود سمیع تر می شوم
این الهام است همه با هم ، هم صدا شده اند
سنگ لاخ ها ، سنگ ریزه ها و دیوار ها ، انعکاس صدا
همه می گویند ترا می خوانند تا این که بخوانی
چه روزی است امروز ، نمی دانم
دلم به صفحه حرا می کوبد
حرا! تو که مرا می شناسی من یار بی پرده توام
تو مرا همیشه در بر می گیری
رهایم نمی سازی مگر درکم کنی
ای حرا! من رد پای خدا را در راه تو دیدم و عطر دستانش را بر
کوبه های درت شنیدم
می دانی خبر از گذر که و چه داشت
تو خانه دوستی که هزاره هاست آدم به دنبال نشانی آن است
حرا! بوی ترنم بارش وحی ، بوی یاس تن مصطفی از میان در نیم باز کوه به مشامم
می رسد
دانی چه به سرم آمد؟
در دریای حیرت گم شدم ، در عالم مدهوشی ، گوش به دیواره های سنگ های حضور نهادم
درد دلی داشتند و غصه ها حمل می کردند
با هم زمزمه می کردند که چه شده است ما را
دیگر یار با ما محرم نیست
مگر نه اینکه به زیر پای خودش و محبوبش پهن بودیم
مگر نه اینکه مقرب درگاه عزتش بودیم
چند سنگ ریزه آرام تلنگری بر من زدند که ای فروخفته درحضور حضرتش برخیز
هرچه مدهوشتر متحیر تر
این چنین هرگز نتوانی در مقام خلیفه امرار گفتار و عمل کنی
دانی چه به سرم آمد؟!!
ای تنها همدم وحی و حامی پیر ما
توهمه ی حق را ب تمام وجودت حس کردی
آن محبوب تو را بر گزید، دانست که فردای روزگار
خانه دل همه در گرو کعبه ایست که در همسایگی تو آسوده است
دانست که محبوب او به گزین است
امروز تک تک مبتدیان به سو سوی نوری که از تو ساطع می شود ره می پویند
و خود را از تاریکها به نور می رسانند تا از محمل باز نمانند
ای حرا! آخر ندانستم که با کدامین مثنوی تورا بسرایم
مثنوی من در برابر تو کوتاه آمد
حرا! دانی کی کجا دلم خیلی شکست؟
آن جا که بی خبران از سرّ محبوب ، خواستند خال روی پیر ما را نا زیبا جلوه دهند
پاسخشن را می دهم که پیر ما را با شما کار نه
شما نیز راه خویش گیرید و سر خویش سلامت دارید
حاکم ازل وابد ما را حکم شود ، آن گاه که شما رد شدید و ما مقبول افتادیم
داغی بر پیشانی شما کنند و به درک برین رهنمونتان شوند
ما دوستی با زیبا رویمان را به رخ شما می کشیم و باز بدان جا رویم که یارمان ماوا داشت
حرا!!ما نگفته تو شنیدی ، این همان کمال هم نشینی است که در تو اثر کرده است
کجا یک الف جا می تواند آن همه عزت و مقام یابد
مگر در حضور حضرتش باشد
حرا! محبوب ما را در آن دم که با محبوبش سرّ درون می گفت ، دیدی و دم نزدی
مرحبا بر راز داریت که آدم با آن هم جلالش حسرت برد بر آن
حرا! تو حامل وحی را دیدی که سبد سبد غنچه ی وحی معطّر بر کف دستان پیر
ما می ریخت و او نیز در دامن دل جمع می کرد
و چون از بازار دریافت حق باز می آمد
دست در دامن می کرد و یکی یکی بر کاسه دل امت نثار می کرد
آن گاه که او آمد و گفت بخوان ولی محبوب ما گفت نتوانم!!!
تو بر خود لرزیدی که چرا؟ چرا؟
ولی دانستی که این رشته سری دراز دارد
او باید تفهیم کند و توان آورد تا محبوب بخواند
که خواند ، خواند تا ابد ماند..... .
